معنی ضرب المثل ” برو کار می کن مگو چیست کار ” + داستان

معنی ضرب المثل ” برو کار می کن مگو چیست کار ” + داستان

در زندگی، گاهی اوقات آنقدر درگیر فکر کردن و برنامه‌ریزی برای کاری می‌شویم که از عمل کردن بازمی‌مانیم. ضرب‌المثل “برو کار می‌کن، مگو چیست کار” دقیقاً اشاره به همین موضوع دارد. این سخن پند می‌دهد که به جای بحث و گفت‌وگو دربارهٔ جوانب مختلف یک کار، بهتر است دست به اقدام بزنی و شروع کنی.

وقتی کاری را شروع می‌کنی، کمکم راهش را پیدا خواهی کرد. بسیاری از موفقیت‌ها نه از طریق فکر کردنِ محض، که با عمل کردن و تجربه کردن به دست می‌آیند. پس اگر می‌خواهی به نتیجه برسی، باید تلاش کنی و قدم اول را برداری.

این مثل زیبا را مولوی در دفتر اول مثنوی به شعر درآورده است:

بگفت پیغمبر به آن جوان رو
برو بکن کاری بگو مگو چیست
که از میانه‌ایستن نداری به دست
به فعل پیوند اندر افتی چو نیک
که فعل باشد میوه‌ای از اصل نیک
چو فعل باشد آنگهی بر فعل‌ها
بتابد از جان‌ها بر عقل‌ها
که نور جان‌ها زین عمل‌هاست
که بر زمین و بر فلک ظل‌هاست

معنی ضرب المثل برو کار می کن مگو چیست کار

در این نوشته، به بررسی مفهوم و داستان ضرب‌المثل ایرانی «برو کار می‌کن مگو چیست کار» از کتاب فارسی پایهٔ پنجم می‌پردازیم. امیدواریم این مطلب برای شما مفید باشد.

معانی برو کار می کن مگو چیست کار + برداشت از مثل

۱. اگر فقط بنشینیم و هیچ کاری نکنیم، هیچ چیز به دست نمی‌آوریم و هیچ پیشرفتی نداریم.
۲. آنچه امروز انجام می‌دهیم، آینده‌مان را می‌سازد.
۳. اگر انسان تلاش کند، می‌تواند به موفقیت برسد؛ اما اگر تنبلی کند، هیچ نتیجه‌ای نخواهد گرفت.
۴. وقتی مشغول کار و کوشش باشیم، ذهنمان از فکرهای بیهوده و خیال‌پردازی آزاد می‌شود.
۵. با انجام کارهای سودمند، هم سرمایه مادی و هم ثروت معنوی کسب می‌کنیم.

3 داستان کوتاه از مثل برو کار می کن مگو چیست کار

در ادامه، چند روایت مختلف درباره‌ی این ضرب‌المثل قدیمی را می‌خوانید.

داستان شماره 1 – پیامبر(ص) و تهیدست

در زمان پیامبر اکرم(ص)، یکی از یاران ایشان دچار تنگدستی شدیدی شد. وضعیت به جایی رسید که همسرش به او پیشنهاد کرد نزد رسول خدا(ص) برود و مشکل خود را بیان کند تا شاید پیامبر کمکی به او بکنند.

مرد به حرف همسرش عمل کرد و به حضور پیامبر(ص) رفت و داستان زندگی سخت خود را تعریف کرد. پیامبر(ص) در پاسخ به او فرمودند:
> من سألنا أعطیناه و من استغنی اغناه الله.

یعنی: هر کس از ما درخواست کند، به او عطا می‌کنیم، اما کسی که راه بی‌نیازی پیشه کند و چشمش را از مردم بردارد، خداوند او را بی‌نیاز می‌سازد.

مرد با شنیدن این سخن به خانه بازگشت. اما پس از مدتی، دوباره فشار فقر او را مجبور کرد تا نزد پیامبر(ص) برگردد و کمک بخواهد. پیامبر(ص) نیز همان جمله پیشین را تکرار کردند. مرد به خانه آمد، ولی برای بار سوم ناچار شد خدمت رسول خدا(ص) برسد و تقاضای یاری کند. این بار نیز پیامبر(ص) همان پاسخ را دادند.

این بار، مرد از گفتار پیامبر(ص) نیرویی تازه گرفت. با عزمی راسخ و توکل بر خدا، دست به کار شد. یک تیشه از کسی امانت گرفت و به سوی کوه و بیابان رفت. شروع به جمع‌آوری هیزم کرد، سپس آن را به شهر می‌آورد و می‌فروخت. او به این کار ادامه داد تا توانست پولی به دست آورد.

سپس تیشه امانی را پس داد و با پولش تیشه‌ای برای خود خرید و کارش را گسترش داد. آنقدر در این راه موفق شد که پس از مدتی توانست خدمتکاری استخدام کند و زندگی خود را به خوبی سامان دهد.

سرانجام، نزد پیامبر(ص) بازگشت و سرگذشت خود را تعریف کرد. پیامبر(ص) فرمودند: به تو نگفتم هر که از ما درخواست کند به او می‌دهیم، اما اگر بی‌نیازی پیشه کنی و تلاش نمایی، خدایت بی‌نیاز خواهد کرد؟

داستان شماره 2 – کار و تلاش

در روزگاران قدیم، پادشاهی قدرتمند در چین زندگی می‌کرد. روزی او به همراه همراهانش برای شکار بیرون رفت. در راه، دستور داد تا سنگ بزرگی را وسط یک جادهٔ باریک بگذارند. سپس خودش با چند نفر از نزدیکانش در جایی پنهان شد تا ببیند مردم با آن سنگ چه می‌کنند. هدف او این بود که بفهمد چه کسی حاضر می‌شود آن سنگ را از سر راه بردارد.

ثروتمندان زیادی با کالسکه‌های تزیین شده از آنجا گذشتند. بعضی از آن‌ها از کنار سنگ رد شدند و بعضی دیگر با ناراحتی به آن نگاه کردند و حتی پادشاه را به خاطر بی‌تدبیری سرزنش کردند. اما هیچ‌کدام به فکر جابه‌جا کردن سنگ نیفتادند.

نزدیک غروب، مرد کشاورزی با یک کوله‌پشتی قدیمی به آنجا رسید. وقتی سنگ را دید، بارش را زمین گذاشت و با تمام توان سعی کرد سنگ را به کنار جاده هل بدهد. پس از کلی تلاش و زحمت، بالاخره موفق شد سنگ را کنار بزند و راه را باز کند.

وقتی خواست کوله‌اش را بردارد، یک تکه پارچهٔ تمیز و نو دید که زیر سنگ دفن شده بود. وقتی آن را باز کرد، با تعدادی سکهٔ طلا روبه‌رو شد. درون پارچه یک یادداشت هم بود که روی آن نوشته بود: «این سکه‌ها پاداش کسی است که این سنگ را از راه برداشت.»

پیام داستان: این حکایت نشان می‌دهد که تلاش و مسئولیت‌پذیری همیشه نتیجه‌ای به همراه دارد. مهم نیست چه کاری انجام می‌دهی، اگر با پشتکار و искренیت باشد، در نهایت پاداش خود را — چه مادی و چه معنوی — دریافت خواهی کرد.

داستان شماره 3 – پشتکار

یک دانش‌آموز دبستانی بود که از همه همکلاسی‌هایش بیشتر درس می‌خواند و تلاش می‌کرد. با این حال، همیشه تعجب می‌کرد که چرا با وجود این همه کوشش، در امتحانات بهترین نمره را نمی‌گیرد. یک روز از مادرش پرسید: «مادر، فکر می‌کنی من باهوش نیستم؟ با این که با دقت به حرف‌های معلم گوش می‌دهم، چرا همیشه از بقیه عقب‌ترم؟»

مادر احساس می‌کرد مدرسه به اندازه کافی به تلاش‌های پسرش احترام نمی‌گذارد، اما نمی‌دانست چه پاسخی به او بدهد. در امتحان بعدی هم پسر فکر می‌کرد حتماً رتبه اول را می‌آورد، اما حتی در بین هفتاد نفر اول هم نبود. وقتی به خانه برگشت، دوباره همان سؤال را از مادرش پرسید.

مادر دوست داشت بگوید که هوش هرکس با دیگران فرق دارد و شاید شاگرد اول از همه باهوش‌تر است، اما این حرف را به زبان نیاورد. او مدام به این فکر می‌کرد که چطور به پسرش جواب درستی بدهد. بعضی پدر و مادرها در چنین موقعیت‌هایی فرزندشان را سرزنش می‌کنند و می‌گویند: «برای این است که زیاد بازی می‌کنی!» یا «چون تلاش نمی‌کنی!» اما این مادر می‌دانست پسرش شاید خیلی تیزهوش نباشد، اما سختکوش است و از پای نمی‌نشیند. او نمی‌خواست مانند دیگران پاسخ دهد، چون می‌دید پسرش چقدر برای درس خواندن زحمت می‌کشد. پس به دنبال جواب بهتری بود.

وقتی پسرش از دوره راهنمایی فارغ‌التحصیل شد، با این که کمتر از قبل درس می‌خواند، نتیجه‌های بهتری گرفت. پیشرفت او ناگهانی نبود، اما نسبت به گذشته امیدوارتر بود.

مادر برای تشویق او، یک روز او را کنار دریا برد. همانجا پاسخ پسرش را پیدا کرد. وقتی کنار ساحل روی شن‌ها نشسته بودند، به پسرش گفت: «به پرنده‌های کنار دریا نگاه کن. وقتی موج می‌آید، گنجشک‌ها سریع از جا می‌پرند و به آسمان می‌روند. اما مرغان دریایی سنگین‌ترند و پرواز برایشان سخت‌تر است. با این حال، در پایان این مرغان دریایی هستند که می‌توانند از دریاها عبور کنند و مسافت‌های طولانی را پرواز کنند.»

سال‌ها گذشت. پسر با نمره‌های عالی در بهترین دانشگاه پذیرفته شد. در تعطیلات زمستانی، وقتی به زادگاهش برگشت، مدرسه قدیمش از او دعوت کرد تا برای دانش‌آموزان از تجربه‌هایش بگوید. او خاطره آن روز کنار دریا و حرف مادرش را تعریف کرد. مادران دانش‌آموزان که به صحبت‌هایش گوش می‌دادند و همچنین مادر خودش، با شنیدن این خاطره اشک ریختند.

یک مثل چینی می‌گوید: «کسی که پشتکار دارد، می‌تواند ناتوانی‌هایش را جبران کند». کشاورزی که زمین را بیشتر شخم می‌زند و علف‌های هرز را بهتر از بین می‌برد، محصول بیشتری به دست می‌آورد. نابغه نبودن مشکل بزرگی نیست. اگر آدم بیشتر تلاش کند و هر روز فقط کمی بهتر از دیروز باشد، روزی خواهد رسید که مانند مرغان دریایی از اقیانوس‌های زندگی عبور خواهد کرد.

انشا در مورد ضرب المثل برو کار کن مگو چیست کار

پسر بچه یک پیله پروانه پیدا کرد و آن را به خانه برد. یک روز، سوراخ ریزی روی پیله پدیدار شد. مردی که شاهد این صحنه بود، به تماشا نشست. ساعتی گذشت و پروانه با زحمت و تلاش بسیار، توانست بخشی از بدنش را از آن سوراخ کوچک بیرون بکشد.

بعد از مدتی، به نظر رسید که پروانه دیگر هیچ حرکتی نمی‌کند و قادر نیست خود را کاملاً آزاد کند. به همین خاطر، پسر تصمیم گرفت به او کمک کند. او یک قیچی آورد و با احتیاط، سوراخ پیله را کمی گشادتر کرد. پس از این کار، پروانه به آسانی از پیله خارج شد.

اما چیزی که دید، عجیب بود. بدن پروانه متورم و بال‌هایش چروکیده بود. پسرک همچنان منتظر ماند. او امیدوار بود که بال‌های پروانه به تدریج باز و گسترده شوند تا بتوانند وزن بدنش را تحمل کرده و پرواز کنند. اما این اتفاق هرگز رخ نداد.

در واقع، پروانه باقی عمرش را با بال‌های جمع شده و بدن بادکرده، روی زمین می‌خزید و هرگز نتوانست پرواز کند. کاری که آن پسر با عجله و نیت خیر انجام داده بود، باعث این سرنوشت شد. آن سوراخ کوچک در پیله، حکمتی از سوی خداوند بود. پروانه باید آن همه تلاش و تقلا را انجام می‌داد تا مایع درون بدنش به بال‌هایش منتقل شود و آن‌ها را برای پرواز آماده کند.

گاهی در زندگی، دقیقاً همان تلاش و تحمل سختی‌هاست که ما به آن نیاز داریم. اگر خداوند به ما قدرت می‌داد تا بدون هیچ مانعی به خواسته‌هایمان برسیم، آنگاه آن قدرتی را که امروز داریم، به دست نمی‌آوردیم. اگر همیشه کسی دستتان را بگیرد، هرگز پرواز کردن را یاد نخواهید گرفت.

شاعر عزیزمان، سعدی، همواره نصیحت‌های بسیاری برای انسانها در جهان هستی دارد و شعری که از کودکی با آن بزرگ شدیم نشان از همت بلند سعدی در زندگی شخصی اوست:
«برو کار می کن مگو چیست کار
که سرمایه جاودانی است کار»

سعدی با لحنی پندآمیز صحبت می‌کند و علاوه بر موضوع «کار»، بر سرمایه همیشگی آن نیز تأکید دارد. او با این دید تیزبینانه، هم راهنمایی دلسوز برای زندگی مادی است و هم آیندگان را با دغدغه‌های اجتماعی و اقتصادی به حرکت وامیدارد. بهره‌گیری درست از توانایی‌های انسان، نکته دیگری است که در شعر این شاعر بزرگ به زیبایی بیان شده است:
«نخواهی که ضایع شود روزگار
به ناکاردیده مفرمای کار»

سعدی شیرازی، کار و کوشش را برای زندگی سربلند انسان‌ها لازم می‌داند و قناعت را نیز ویژگی ارزشمندی می‌شمارد که برای انسان ضروری است. زیرا عمل و تلاش، ذات انسان را شکل می‌دهد و باعث رشد روحی و فکری او می‌شود.

این شعر سعدی را می‌توان نمونه‌ای از این باور دانست که حتی تلاشی بی‌هدف هم بهتر از سکون و بی‌حرکتی است. ذهن انسان با کار و فعالیت، پویا می‌شود و با خلاقیت بیشتری به دنیای اطراف نگاه می‌کند. در نتیجه، سعدی معتقد است که هرگز نباید کار را ناپسند شمرد و تحت هیچ شرایطی نباید دست از تلاش کشید.

شعر برو کار می‌کن مگو چیست کار

برو کار کن و نگو که کار چیست و چه فایده‌ای دارد، زیرا کار و تلاش، سرمایه‌ای است که همیشه با تو می‌ماند.

به این داستان توجه کن که یک کشاورز دانا، قبل از خوابیدن به فرزندانش چه گفت:
او گفت: «میراثی که برایتان گذاشته‌ام را دوست بدارید و از آن محافظت کنید، زیرا گنجی از گذشتگان در آن نهفته است.
من خودم نمی‌دانم این گنج دقیقاً کجاست؛ پیدا کردنش با شماست.»

وقتی ماه مهر فرارسید و زمان کشت آغاز شد، به آنها گفت: «تمام زمین را زیر و رو کنید. هیچ نقطه‌ای از باغ را بدون کاوش رها نکنید و هرجا که نشانه‌ای از گنج یافتید، آن را بردارید.»

پدر از دنیا رفت و پسرانش، با امید یافتن گنج، شروع به کندن دشت کردند.
با گاوآهن و بیل، زمین را به سرعت و با دقت، از هر سو زیر و رو کردند.

به مقدر، در آن سال، به خاطر شخم زدن عمیق و دقیق زمین، از هر دانه‌ای که کاشتند، هفتاد دانه برداشت کردند.
آنها گنجی به شکل سکه و جواهر پیدا نکردند، اما زحمتشان نتیجه داد و همانطور که پدرشان گفته بود، گنج واقعی را به دست آوردند.

نتیجه: گنج تلاش، خودِ تلاش است.

داستان های کوتاه ائمه درباره کار و تلاش

◊ داستان عرق کار

امام کاظم(ع) در زمینی که مال خودش بود، مشغول کار و کشاورزی بود. ایشان آنقدر تلاش می‌کرد که عرق از سر و صورتش جاری شده بود. در همین حال، علی بن ابی‌حمزه بطائنی به آنجا آمد و پرسید: «قربانت شوم، چرا این کار را به دیگران واگذار نمی‌کنی؟»

امام پاسخ دادند: «چرا کار را به دیگران بسپارم؟ افرادی که از من بهتر بودند، همیشه چنین کارهایی می‌کرده‌اند.»

علی پرسید: «مثلاً چه کسانی؟»

امام فرمودند: «رسول خدا(ص) و امیرالمؤمنین علی(ع) و همه پدران و اجداد من. در حقیقت، کار و تلاش در زمین، از روش‌های معمول پیامبران، جانشینان پیامبران و بندگان شایسته خداوند است.»[1]

◊ داستان بار نخل

علی بن ابی‌طالب(ع) از منزل خارج شد و مانند همیشه به سمت بیابان و باغ‌ها حرکت کرد؛ جایی که با کار و تلاش در آن‌ها آشنایی داشت. این بار نیز چیزی به همراه داشت. فردی از او پرسید: «ای علی! چه چیزی با خودت آورده‌ای؟»
علی پاسخ داد: «درخت خرما، ان‌شاءالله!»
آن شخص با تعجب گفت: «درخت خرما؟!»
تعجب این فرد زمانی برطرف شد که پس از مدتی، او و دیگران مشاهده کردند تمام هسته‌های خرما که علی آن روز با خود برد تا بکارد و آرزو داشت هر کدام در آینده به یک درخت خرماى بزرگ تبدیل شود، به صورت یک نخلستان سرسبز درآمد و همهٔ آن هسته‌ها سبز شدند و هر یک به درختی بالغ تبدیل شد.[2]

◊ داستان توجه به معاش زندگی

داود بن سرحان نقل می‌کند: روزی مشاهده کردم که امام صادق(ع) شخصاً با پیمانه، مقداری خرما را اندازه‌گیری می‌کند. به ایشان گفتم: فدایت شوم، اگر این کار را به یکی از فرزندان یا خدمتکاران می‌سپردید، مناسب‌تر نبود؟

امام در جواب به من فرمود: ای داود! زندگی یک مسلمان، بدون سه ویژگی سامان نمی‌یابد: نخست اینکه با دین و قوانین آن آشنا باشد؛ دوم اینکه در برابر مشکلات و سختی‌ها شکیبایی کند؛ و سوم اینکه در امور مالی و معیشتی، حساب‌شده و دقیق عمل نماید.

سپس افزود: پدربزرگم علی بن الحسین(ع) هر صبح برای کار و تلاش از خانه خارج می‌شد. فردی از او پرسید: ای فرزند رسول خدا، کجا می‌روی؟ پاسخ داد: «اَتَصَدَّقُ لِعَیالی؛ می‌روم تا برای افراد خانواده‌ام صدقه تهیه کنم». آن شخص پرسید: آیا صدقه می‌طلبی؟ فرمود: «مَنْ طَلَبَ الْحَلالَ فَهُوَ مِنَ الله صَدَقَةٌ عَلیهِ؛ هر کس که (با کار و کاسبی) کسب مال حلال کند، آن مال از جانب خدا، صدقه برای اوست».

◊ داستان همسفر حج

مردی که از سفر حج بازگشته بود، خاطرات سفر و همراهانش را برای امام صادق تعریف می‌کرد. او یکی از همسفرانش را بسیار تحسین می‌کرد و می‌گفت: “چه انسان بزرگ و محترمی بود! ما به همراهی چنین فرد شریفی افتخار می‌کردیم. او همیشه سرگرم عبادت و اطاعت پروردگار بود؛ به محض اینکه در جایی توقف می‌کردیم، به گوشه‌ای می‌رفت، سجاده‌اش را پهن می‌کرد و به راز و نیاز با خدا مشغول می‌شد.”

امام پرسیدند: “پس چه کسی کارهای روزمره او را انجام می‌داد؟ و چه کسی از چهارپای او نگهداری می‌کرد؟”

مرد پاسخ داد: “البته این کارها بر عهده ما بود. او فقط به عبادت می‌پرداخت و خود را درگیر این امور نمی‌کرد.”

امام (ع) فرمودند: “پس همه شما از او برتر بودید!”

◊ داستان بستن زانوی شتر

کاروان برای ساعات زیادی در راه بود. نشانه‌های خستگی در چهره مسافران و چهارپایان آشکار شده بود. وقتی به نقطه‌ای رسیدند که آب وجود داشت، کاروان توقف کرد. پیامبر اکرم(ص) که همراه کاروان بودند، شتر خود را نشاند و پیاده شدند. پیش از هر کاری، همه به فکر این بودند که خود را به آب برسانند و مقدمات نماز را آماده کنند. پس از پیاده شدن، رسول خدا به سمت آب حرکت کردند، اما پس از طی مقداری راه، بدون اینکه با کسی صحبت کنند، به سمت شتر خود بازگشتند.

یاران با تعجب از خود می‌پرسیدند: آیا این محل را برای توقف نپسندیده‌اند و قصد دارند دستور حرکت بدهند؟ چشم‌ها نگران و گوش‌ها منتظر شنیدن فرمان بودند. تعجب جمعیت زمانی بیشتر شد که دیدند ایشان پس از رسیدن به شتر، بند زانوی شتر را برداشتند و زانوهایش را بستند و دوباره به سوی همان مقصد اولیه حرکت کردند.

فریادهایی از اطراف بلند شد: “ای رسول خدا! چرا به ما نگفتید که این کار را برایتان انجام دهیم و خودتان را به زحمت انداختید و بازگشتید؟ ما با کمال افتخار آماده انجام چنین خدماتی بودیم.” حضرت در پاسخ به آنان فرمود: “هرگز از دیگران در کارهای خود کمک نخواهید و به دیگران تکیه نکنید، ولو برای یک قطعه چوب مسواک باشد”. [6]

◊ داستان خواهش دعا

مردی با نگرانی و دلشوره پیش امام صادق رفت و گفت: “برای من دعا کنید تا خداوند روزی مرا زیاد کند؛ چون من بسیار فقیرم و زندگی سختی دارم.”

امام پاسخ دادند: “من برای تو دعا نمی‌کنم.”

مرد پرسید: “چرا دعا نمی‌فرمایید؟”

امام توضیح دادند: “چون خداوند راه رسیدن به روزی را مشخص کرده است. خدا دستور داده که به دنبال روزی بروید و برای به دست آوردنش تلاش کنید، اما تو می‌خواهی در خانه بنشینی و فقط با دعا کردن، روزی را به سمت خودت جذب کنی!” [7]

◊ داستان ارزش کارگری و بی‌نیازی از مردم

کارگری نزد امام صادق(ع) رفت و گفت: “من نمی‌توانم با دستانم کار فیزیکی انجام دهم و از خرید و فروش و راه و روش تجارت هم سر درنمی‌آورم و وضع زندگی‌ام بسیار سخت و نیازمند است.”

امام صادق(ع) به او فرمود: “با سرت کار کن (مثلاً بار را با سر و دوشت حمل کن) و از مردم بی‌نیاز باش. بدان که پیامبر خدا(ص) خودش سنگ‌ها را بر دوش می‌گرفت و به باغش می‌برد تا دیوار آن را بسازد.”

راوی می‌گوید: من خودم امام صادق(ع) را دیدم که بیل در دست داشت و لباس زبر و ساده‌ای پوشیده بود و در باغی مشغول کشاورزی بود، طوری که عرق از گردنش سرازیر بود.

به او گفتم: فدایت شوم، بیل را به من بدهید تا من این کار را برایتان انجام دهم.

امام فرمود: “من دوست دارم که انسان برای به دست آوردن روزی، گرمای آفتاب را تحمل کند و رنج آن را بچشد.” [8]

◊ داستان عبادت خشک

عدهای از یاران و شاگردان امام صادق(ع) دور آن حضرت جمع شده بودند. امام متوجه شد که یکی از دوستانش به نام عمر بن مسلم در جمع حاضر نیست. وقتی از حال او پرسید، به امام گفتند: «او مدتی است که تجارت را رها کرده و فقط به عبادت مشغول شده و در جایی خلوت نشسته است.»

امام فرمود: «وای بر او! مگر نمی‌داند اگر کسی برای به دست آوردن روزی تلاش نکند، دعایش مستجاب نمی‌شود؟» سپس ادامه داد: «در زمان پیامبر(ص)، وقتی آیات دوم و سوم سوره طلاق نازل شد که می‌فرماید: “و هر کس از خدا بترسد و پرهیزکار باشد، خداوند راه نجاتی برای او می‌گشاید و او را از جایی که گمان ندارد، روزی می‌دهد”، بعضی از مردم در خانه‌ها را به روی خود بستند و فقط به عبادت پرداختند و گفتند: “خداوند روزی ما را تضمین کرده است.”»

وقتی پیامبر(ص) از کار آنها باخبر شد، کسی را نزدشان فرستاد و پرسید: «چرا اینگونه شده‌اید؟» سپس پیامبر فرمود: «هر کس چنین کاری کند، دعایش مستجاب نمی‌شود. بر شما باد که برای زندگی خود تلاش و کوشش کنید.» [9]

◊ داستان کدام‌یک عابدترند؟

یکی از یاران امام صادق(ع) که همیشه در جلسه‌های ایشان حاضر می‌شد و با دوستانش رفت‌وآمد داشت، مدتی بود کسی او را نمی‌دید. روزی امام صادق(ع) از اطرافیان پرسیدند: «آن دوست ما کجاست؟ چرا این مدت است او را نمی‌بینم؟»
یکی گفت: «پسر پیامبر! او اخیراً زندگی سختی پیدا کرده و دچار تنگدستی شده.»
امام پرسیدند: «پس چه کار می‌کند؟»
جواب دادند: «در خانه نشسته و تمام وقتش را به عبادت می‌گذراند.»
امام فرمودند: «هزینه‌های زندگی او چگونه تأمین می‌شود؟»
گفتند: «یکی از دوستانش خرج او را می‌دهد.»
امام صادق(ع) فرمودند: «به خدا قسم! این دوست، از او عابدتر است.»

[10]
پیشنهادی: نابرده رنج، گنج میسر نمی‌شود

1- بحارالانوار، ج 11، ص 266؛ وسائل الشیعه، ج 2، ص 531، به نقل از: مرتضی مطهری، داستان راستان، ص 140.
2- وسائل الشیعه، ج 2، ص 531؛ بحارالانوار، ج 9، ص 599، به نقل از: داستان راستان، ص 139.
3- وسائل الشیعه، ج 12، صص 41 و 43، به نقل از: محمد محمدی اشتهاردی، داستان و راستان، ج 1، ص 83.
4- همان.
5- داستان راستان، ص 33.
6- همان، ص 31.
7- وسائل الشیعه، ج 2، ص 529، به نقل از: داستان دوستان، ص 30.
8- وسائل الشیعه، ج 12، ص 23، به نقل از: داستان دوستان، ج 2، ص 265.
9- تفسیر نور الثقلین، ج 5، ص 354، به نقل از: داستان دوستان، ج 1، ص 153.
10- وسائل الشیعه، ج 2، ص 529، به نقل از: داستان راستان، ص 268.

 
برو کار می‌کن مگو چیست کار

×

نظر شما در مورد این مقاله چیست؟

اگه حال کردی این پست رو با دوستات به اشتراک بذار:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *