همه چیز درباره معنی و مفهوم ضربالمثل «وقتی همه کدخدا باشند، ده ویران میشود» + داستان
معنی و مفهوم این ضربالمثل:
این ضربالمثل یک تصویر روشن از وضعیتی را نشان میدهد که در آن، نظم و مدیریت از بین میرود. وقتی در یک گروه، سازمان یا جامعه، همه خود را رهبر و مدیر بدانند و هر کس بخواهد نظر خودش را به کرسی بنشاند، نتیجه چیزی جز آشفتگی و نابودی نخواهد بود.
درست مانند یک روستا که فقط به یک کدخدا (رئیس و مدیر) نیاز دارد. اگر هر کسی در روستا ادعای کدخدایی کند و دستورات متفاوت بدهد، دیگر هیچ کاری به درستی پیش نمیرود. هرکس به جهتی میرود، برنامهها با هم تداخل پیدا میکنند و در نهایت، هیچ کار سازندهای انجام نمیشود و آن جامعه به سوی ویرانی میرود.
این مثل به ما یادآوری میکند که برای موفقیت یک مجموعه، داشتن یک برنامه واحد و پیروی از یک مدیریت متمرکز چقدر مهم است. گوش کردن به حرف یک رهبر، به معنای نادیده گرفتن دیگران نیست، بلکه به معنای حفظ نظم و کارایی است.
داستان کوتاه برای این ضربالمثل:
روزی روزگاری، روستای سرسبز و قشنگی به نام “دهبید” بود که مردمش در آرامش و با همکاری هم زندگی میکردند. کدخدای پیر و خردمند این روستا پس از سالها مدیریت درگذشت. پس از او، سه نفر از افراد بانفوذ روستا، هرکدام ادعا کردند که باید کدخدای جدید باشند.
یکی گفت: «من باید کدخدا شوم چون زمینهای بیشتری دارم.»
دیگری گفت: «من سواد بیشتری دارم و صلاحیت این کار را دارم.»
سومی هم گفت: «من محبوبتر از همه هستم و مردم به من اعتماد دارند.»
آنها نتوانستند با هم به توافق برسند، بنابراین هر سه خود را کدخدای روستا اعلام کردند.
اولی دستور داد: «همه باید گندم بکارند تا پولدار شویم.»
دومی فرمان داد: «بهترین کار کشت پنبه است، همه به کشت پنبه مشغول شوید.»
سومی هم اعلام کرد: «کسی حق ندارد گندم یا پنبه بکارد؛ باید فقط جو بکاریم که به آب کمتری نیاز دارد.»
مردم روستا گیج و سردرگم شدند. بعضی به حرف اولی گوش کردند، بعضی به حرف دومی و عدهای هم از سومی پیروی کردند. نتیجه این شد که هیچکس کار دیگری را انجام نمیداد، هماهنگی از بین رفته بود و کشاورزی روستا به هم ریخت.
یک روز سیل بزرگی آمد. کدخدای اول گفت: «همه با هم برویم و سد بسازیم.»
کدخدای دوم فریاد زد: «سد فایده ندارد، باید کانال حفر کنیم.»
کدخدای سوم هم گفت: «بهترین کار این است که از روستا فرار کنیم.»
مردم باز هم بین این دستورهای مختلف مانده بودند و نمیدانستند چه کار کنند. هر کس به یک方向 دوید و کارها آنقدر به هم ریخت که در نهایت، سیل به روستا رسید و خانهها و مزارع را نابود کرد.
روستای سرسبز “دهبید” به جای ویرانی کشید و مردم درس بزرگی گرفتند: وقتی همه کدخدا باشند، ده ویران میشود. آنها فهمیدند که برای آبادی و پیشرفت، داشتن یک رهبر و برنامه واحد چقدر ضروری است.

در این نوشته میخواهیم با هم معنی و مفهوم یک ضربالمثل کهن ایرانی را بررسی کنیم. امیدواریم این مطلب برای شما مفید باشد.
معنی وقتی همه کدخدا باشند ده ویران می شود
وقتی هر کس جایگاه واقعی خود را نشناسد و در قبال وظایفش مسئولیتپذیر نباشد، جامعه دچار هرج و مرج و نابودی خواهد شد.
این عبارت معمولاً برای توصیف جامعهای به کار میرود که در آن مردم با هم متحد نیستند و هر فرد فقط به فکر منافع شخصی خود است و هماهنگی وجود ندارد.
همچنین اگر افراد از رهبر و فرمانده خود پیروی نکنند، بینظمی و آشفتگی همهجا را فرا میگیرد و دیگر هیچ چیز سر جای خود قرار نخواهد گرفت!
داستان ضرب المثل وقتی همه کدخدا باشند ده ویران می شود
روایت شده روزی پادشاه و وزیرش برای شکار آهو به دشت رفتند. پادشاه چندان تنددست نبود و تیرهایش به هدف نمیخورد. پس از ساعتی شکار بینتیجه، هر دو خسته شدند و برای استراحت به روستای نزدیک رفتند.
کدخدای روستا که از آمدن مهمانان ویژه باخبر شد، از مردم خواست با تمام توان از آنان پذیرایی کنند. مردم نیز با نهایت احترام و نظم از پادشاه و وزیر پذیرایی کردند. پادشاه از این نظم و همکاری شگفتزده شد و از وزیر پرسید: «به نظرت راز این همه نظم و آبادی چیست؟»
وزیر پاسخ داد: «فکر میکنم دلیلش مدیریت خوب کدخداست.»
پادشاه گفت: «نه، این کاردانی خود مردم است.»
وزیر گفت: «کاردانی مردم به تنهایی کافی نیست. نقش مدیر را نباید نادیده گرفت. اگر بخواهید، ثابت میکنم.»
چند ساعت بعد، هنگام خداحافظی، وزیر به مردم گفت: «از پذیرایی خوب شما ممنونیم. از این به بعد دیگر نیازی به کدخدا ندارید. همهی شما از فردا کدخدایید!»
سپس آن دو رفتند.
فردای آن روز، وقتی کدخدا از خانه بیرون آمد، با صحنههای عجیبی روبهرو شد. وقتی از نانوا نان خواست، نانوا گفت: «نان ندارم! تو که کدخدا نیستی. از طرفی آسیابان هم گفت گندم آسیاب نمیکند، چون من هم کدخدام و کسی حق دستور دادن به من را ندارد!»
کدخدا ناامید به مزرعه رفت. وضعیت مزارع به هم ریخته بود. بعضی زمینها از آبیاری زیاد گندیده بودند و بعضی از بیآبی خشک شده بودند. مردم مدام با هم دعوا میکردند و کسی نبود که میان آنها داوری کند، چون هرکس خود را کدخدا میدانست و حاضر نبود از دیگری اطاعت کند.
یک سال گذشت و اوضاع روستا روزبهروز بدتر شد. تا اینکه پادشاه دوباره در فصل شکار به آن روستا رفت. با کمال تعجب دید آن روستای سرسبز و آباد نابود شده و خشکسالی همهجا را گرفته است.
پادشاه علت را پرسید. وزیر گفت: «همهی اینها به این خاطر است که هرکس خود را کدخدا دانست و فقط به فکر خودش بود. وقتی مدیریت درست نباشد، هرکسی راه خودش را میرود و اوضاع اینگونه میشود.»
آنگاه پادشاه دستور داد دوباره کدخدا را به عنوان مدیر بپذیرند و از فرمانش اطاعت کنند.
—
اگر میخواهید تمام ضربالمثلهای فارسی را یاد بگیرید، کافیست روزی ده دقیقه وقت بگذارید و با ده ضربالمثل آشنا شوید.
ضربالمثلهای فارسی معروف
نظر شما در مورد این ضربالمثل چیست؟
—
اختصاصی-ندابلاگ
نظر شما در مورد این مقاله چیست؟
