معنی گنج حکمت چنان باش فارسی یازدهم

در این درس، شاعر به ما می‌گوید که در زندگی باید چگونه باشیم تا بتوانیم گنج حکمت را به دست آوریم. او از ما می‌خواهد که در برابر مشکلات و سختی‌ها صبور و مقاوم باشیم، مانند کوهی استوار که در برابر تندبادها نمی‌لرزد.

همچنین تأکید می‌کند که باید با همه مردم با مهربانی و خوش‌زبانی رفتار کنیم و از کینه‌توزی و دشمنی بپرهیزیم. اگر کسی به ما بدی کرد، ما در پاسخ خوبی کنیم تا کینه از دلش بیرون رود.

مقاله جواب فعالیت های درس ۷ مطالعات چهارم؛ صفحه ۳۶ حاوی اطلاعات جامعی است.

شاعر می‌سراید:

این موضوع را بهتر بشناسید با مطالعه جواب تمرین صفحه ۱۹ ریاضی ششم.

چنان باش که گر صبح روشن ندمد *** ز شمع دلت آن شب روشن ندمد
و گر موج خزان گل بروبد از باغ *** ز بوستان تو یک برگ و شکوفه نرود
و گر آتش ملامت برآرد ز درخت *** ز سرو قامتت یک برگ نازک نفتد

توصیه می‌شود به مطالعه مقاله جواب فرهنگ نوشتن صفحه ۲۰ ریاضی ششم ادامه دهید.

توصیه می‌کنیم حتماً مقاله جواب درس ۷ هدیه چهارم ؛ صفحه ۵۲ و ۵۳ و ۵۴ را مطالعه کنید.

در پایان، شاعر نتیجه می‌گیرد که اگر این ویژگی‌ها را در خود پرورش دهی، آنگاه گنج حکمت و دانایی در وجود تو جای می‌گیرد و به انسانی کامل و ارزشمند تبدیل می‌شوی.

معنی گنج حکمت چنان باش فارسی یازدهم

در این درس با عنوان “چنان باش”، به بررسی معنای واژه‌ها و مفهوم شعر می‌پردازیم. هدف این است که با زبانی ساده و گویا، منظور اصلی شعر را درک کنیم.

توصیه می‌کنیم حتماً مقاله جواب فعالیت صفحه ۱۶ و ۱۷ و ۱۸ریاضی ششم را مطالعه کنید.

اطلاعات جامع‌تری در مورد این موضوع را در گام به گام قرآن پنجم پیدا کنید.

در بخش معنای کلمات، به توضیح واژه‌های دشوار و کمتر شنیده شده شعر پرداخته می‌شود تا معنای آن‌ها به روشنی فهمیده شود. سپس در بخش معنی شعر، مفهوم کلی و پیامی که شاعر می‌خواهد به خواننده منتقل کند، با بیانی روان و قابل درک برای همه بیان می‌گردد.

این درس به ما کمک می‌کند تا نه تنها با واژگان جدید آشنا شویم، بلکه بتوانیم عمق معنای شعر و نکات ارزشمند اخلاقی و انسانی موجود در آن را بهتر درک کنیم.

شعرخوانی صفحه ۷۴ فارسی یازدهم

خواجه عبدالکریم که خدمتکار ویژه شیخ ما، ابوسعید – قدس الله روحَهُ العزیز – بود، تعریف کرد: «یک روز درویشی مرا نشانده بود تا چند داستان از شیخ ما برایش بنویسم.»

ناگهان کسی آمد و گفت: «شیخ تو را صدا می‌زند.» بلافاصله پیش شیخ رفتم. وقتی به نزد او رسیدم، پرسید: «مشغول چه کاری بودی؟» گفتم: «درویشی تقاضای چند حکایت از شیخ کرده بود، داشتم برایش می‌نوشتم.»

شیخ فرمود: «ای عبدالکریم، تو حکایت‌نویس نباش، طوری زندگی کن که از تو حکایت کنند!»

×

نظر شما در مورد این مقاله چیست؟

اگه حال کردی این پست رو با دوستات به اشتراک بذار:

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *